تبليغاتX
مینا آلبالو

وبلاگ شخصی آلبالو و دوتا بچه هاش
بگو ای یار بگو
                     

 

 

بگو اي يار بگو

      اي وفا دار بگو

            از سر بلند عشق

                      بر سر دار بگو

 

ياد قديما .... ياد اون مو قه ها.... صبح شماته رو با صداي ا ٍبي كوك مي كردم .. (دوسٍت دارم... سبد سبد...)

اون موقه ها  كه غمي نبود جز پيدا كردن آخرين آلبوم كريس د برگ ....

اون موقه ها كه مشكلي نبود جز صدا زدن تاكسي براي رفتن به كلاس بدن سازي .

اون موقه ها كه اعصاب خورد كن ترين كارا آماده كردن انشاي معلم انگليسي بود.

 

بگو از خونه بگو

       از گل پونه بگو

              از شب شب زده ها

                         که نمی مونه بگو

 

بازم خدا رو شکر هنوز هم همٍْی نیست به جز دکتر دندون پزشک روشن .

هنوزم  مشکلی نیست به جز اینکه هر روز فکر درست کردن ناهار و شام بچه ها باشی.

هنوزم اعصاب خورد کن ترین کارا  گرفتن تاکسی برای خرید خونه است.

 

بگو از محبوبه ها

     نسترن های بنفش

           سفره های بی ریا

                      روی سبزه زار فرش.

 

یاد او قدیم ترا به خیر که نه غمی بود نه همْی نه غصه ای نه اعصاب خوردی.....

یادش به خیر اون قطعه کوچولوی باغچه رو که مخصوصا چیزی توش نکاشته بودن که من و امثال من توش روزا گٍل بازی کنیم.

یادش به خیر اون تخته پاره ای رو که داداشم طراحی کرده بود باهاش خاک های ضبر رو از خاک های نرم جدا کنیم.

یادش به خیر اون اطاق گردی ( دایره ای ) رو که مامانم تشک و پشتی ها رو توش نگه میداشتن محل  قایم  باشک بازی ما بود . چه قدر از بالش و پشتی هاشون رو اینجوری پاره کردیم خدا می دونه .

 

بگو ای یار بگو

      که دلم تنگ شده

             رو زمین جا ندارم

                      آسمون سنگ شده

 

یادش به خیر با پسر خاله ام اونجا مدرسه بازی می کردیم ( بازی مورد علاقه من چون هنوز مدرسه نمی رفتم.) با پسر خاله ام می رفتیم مدرسه و سر راه دشمنا بهمون حمله می کردن . پشت سه چرخه های خرگوشی مون قایم می شدیم و بهشون تیر اندازی می کردیم تا همه دشمنا تار و مار می شدن بعدش به مدرسه می رفتیم ...... و این روال هر روز ادامه داشت.

 

بگو از شب کوچه ها

        پرسه های بی هدف

                  کوچه باغ انتظار

                            بوی بارون و علف

 

یادش به خیر اسب سواری روی پشتی مبل های سنگین مامان اینا

یادش به خیر ماهی گیری روی  پشتی مبل های سنگین مامان اینا .

یادش به خیر  بالا  بلندی   روی پشتی مبل های سنگین ......

یادش به خیر  گرگم به هوا  روی مبلهای سنگین ......

یادش به خیر ........

 

بگو از کلاغ پیر

       که به خونه نرسید

                از بهار قصه ها

                        که سر شاخه تکید

 

 

 

                         یادش به خیر

 

2  84/01/31 14:14   مینا آلبالو  | 

قاطی پاطی
سلام

 

۱: نه باور نکردم یک بار چند سال پیشا نزدیک بود یکی از این ای میل ها من رو خام کنه که دوستی روشنم کرد.

حالا دیگه این جور ای میل ها یکراست به سطل آشقال سرازیر می شن.

 

۲ : بازم داره می ره مشهد موندم برم یا نرم؟ ۳ روزه سختم می شه. اولا بچه ها رو ببرم که دیوانگیه . اگه نبرم دو باره کدوم بیچاره ای رو گرفتار کنم؟ باز اگه یک هفته بود می بردمشون  ۳ روزه ؟

 

چم!

 

۳ : قورباغه هه خیلی بزرگ شده از گلوم پایین نمی ره.

 

۴ : هدی و روشن روی سرت سوار باشن از این بهتر توقعی نیست نه؟  هدی می خواد توی کوشم بشینه و همراهم تایپ کنه روشن هم می خواد جای من بشینه.

 

امیدی نیست دیگه تا سال دیگه جایی برای خودم بمونه؟!

 

فعلا خداحافظ

2  84/01/29 18:47   مینا آلبالو  | 

سلام

 

 

WINNING NOTIFICATION
      EURO AFRO ASIAN SWEEPSTAKE LOTO,
      REF: EAASL/206/8320054/887
      BATCH: 9075/08/LCF

CONGRATULATIONS!!!

We are pleased to inform you of the announcement today the 8th of April
2005 of winners of the BONO Loto's International program. Your details
attached to ticket number 275-1085-8862-005, with serial number 8786-35
drew the lucky winning 1 15 22 30 43 45 You have therefore been
approved for a lump sum pay out of one million, five hundred and ten thousand,
seven hundred and sixty-six euros, forty cents only, (1.510.766,40
Euro.) in cash credited to file Ref N?: EAASL/206/8320054/887. And you can
as well search our website to see that you are one of the lucky winners
of this month <http://onlae.terra.es/sorteos.asp>
All participants were selected through a computer ballot system drawn
from 25,000 names from Middle East, Asia, Africa, Canada, Europe,
Australia, New Zea land, South and North America as part of our International
promotion programmes.

CLAIMS NOTIFICATION.
Please note that your lucky winning number falls
within our European booklet representative office in Europe as
indicated in your play coupon.
Your fund is now deposited with an International finance and security
house insured. Due to the mix up of some names and numbers, we ask that
you keep this award notification strictly from public notice until your
claim has been processed and your money remitted to your account. This
is part of our security protocol to avoid multiple claims or
unscrupulous acts by participants of this program.

To begin your claim, please contact your International claims agent,
COLE RUBEN,
Client service manager,
Fountain Trust finance & security
TEL: + 44-704-011-8295
EMAIL: cole-fountain@workmail.co.za

For timely processing and remittance of your prize money to a
designated account of your choice, remember to contact your claims agent
NOTE: In order to avoid unnecessary delays and complications, please do
remember to quote your Reference and Batch numbers in all your
correspondences with your claims agent. Further more, should there be any
change of your address, do inform your claims agent as soon as possible.
Congratulations again from all our staffs and thank you for being part
of our promotional programmes.

Sincerely,
MRS.VOS SANCHEZ
......

 

 

این چیه برای ای میلم رسیده؟

 

یه سر کاری دیگه؟!!!

 

بیکارن اینا؟

2  84/01/27 13:34   مینا آلبالو  | 

 اول سلام

 

 

دوم  ببخشين كه اومدم گرد و خاكي به پا كردم و ديگه نتونستم مطلبي دست و پا كنم و اينجا رو رونقي بدم ...

 

سوم بر مي گردم حتما..

2  84/01/23 18:53   مینا آلبالو  | 

سلام

 

همونجور که می بینین یکشبه دارم اسباب کشی می کنم.

 

تمام آرشیو موضوعی اون یکی وبلاگ رو منتقل کردم به اینجا.

 

دیگه به بلاگ سکای اعتماد ندارم.

 

اینا دفترچه خاطرات منن..

 

اینا یادگار روزهای تلخ و شیرین منن.

 

نباید به این آسونی از بین برن.

 

به زودی ....

2  84/01/16 2:35   مینا آلبالو  | 

یکی یکدونه

آخ جون، آخ جون... من خودم، خود خودم همه لینک ها رو گذاشتم.(البته با "copy,paste " ولی همینقدر رو هم از مغز زنگ زده خودم توقع نداشتم.

می بینم که..... دارم پیشرفت میکنم. آخه من همیشه مجبور بودم خودم گلیم خودم رو از آب بکشم! می دونین؟برای اینکه توی یک خونه پر از پسر بزرگ شدم. یعنی به حسابی یکی یکدونه بودم. ولی چه یکی یکدونه ای!! همه فکر می کنند یکی یکدونه یعنی یک آدم لوس و ناز پرورده، ولی بذارین روشنتون کنم:اگه شما یک دختر باشی که بین 2-3 تا پسر بزرگ شده باشی، باید...تاکید هم میکنم، باید بتونی گلیم خودتو از آب بکشی.

حالا... مثلا داری توی خونه واسه خودت راه میری، از گوشه چشم یک لنگ دراز رو میبینی که به قصد تیپا به جناب- عالی بلند شده ، اینجا معمولا دخترهای معمولی اون تیپا رو نوش جون میکنند و روش 1 فصل گریه واسه مامان جونشون میکنند. ولی اگه این ( تیپا) صبحانه، نهار و شامتون باشه، مامان جون هم گوشش از این حرفها پر باشه، شما یاد میگیری که اون پا یا لنگ دراز خودمون.. رو توی هوا قاپ بزنی و یکدور بپیچونیش و تعادل صاحبش رو به هم بزنی؛ این فقط یک مثال بود ها... قطره ای از یک دریا.

امان از وقتی که داداش گرامی هوس آرایشگری به سرش بزنه و یک صبح تا ظهر در حالی که شما مثلا داری تکلیف کلاس زبانتو انجام میدی، خودشو به بافتن زلفهای شما سر گرم میکنه. که آخرش هم اون گره زلف رو فقط یک قیچی میتونه باز کنه. ( خودمونیم عجب مظلومی بودم ها!) این هم قطره دیگری از دریای بیکران زندگی یک یکی یکدونه.

حالا بگین یکی یکدونه ها لوس و ناز پرورده اند.

(اعتراف)

من فردا 1 شنبه مسافر بودم، ولی از ذوقم 2 روز زود تر اینو نوشتم. (چون هیچی تو دلم بند نمیشه، این از خصلت های دخترونه ست کاریش نمیشه کرد. البته این به اون معنی نیست که راز هم نتونم نگه دارم ، من راز نگه دار خوبی ام.اینو ثابت میکنم.)

ولی از اینکه زود تر گفتم ناراضی نیستم، چون آرزوهای سفر سلامت شما رو قبل از سفر دیدم حالا با دل قرص میرم.

هی.... منو یادتون نره ها!!! من فقط 1 هفته نیستم زود میآم...

راستی لطف کنین و توی این 1 هفته یک نگاه سرسری هم که شده به این وبلاگ بیچاره من بکنین. نمیخواد همه شو بخونین، هرچی چشمتونو گرفت . بعدش هم یه نظر کوچولو بدین ببینم به نظر شما ها هیچی پیشرفت کردم یا نه؟

مرسی!!!!!!!

قربون همه دوستام.

بر می گردم حتماٌ.

خداحافظ

2  84/01/16 2:28   مینا آلبالو  | 

اسم شب
بر می خيزم....

سر کار ميروم....

در راه باز گشت...

خودم را گم می کنم . ديوار ها صدايم می زنند. از پشت سر کسی صدايم می کند . بر می گردم.

نه ! خبری نيست.

در دور دست ،

قيافه آشنايی می بينم. نزديک می شود ...   نزديک تر . نگاهش می کنم .

نه ! خبری نيست.


کسی مرا می پايد انگار . صدای نوار عوض شده ، کسی همراه با آن فرياد می کشد .

هيچ چيز مثل گم شدن نيست. انگار بخواهی راز دلت را با موجوداتی در کره ماه  در ميان بگذاری .

احساس خفگی می کنم . دنيا برايم کوچک شده . هر جا نگاه می کنی کسی هست . پس کجای اينجا خالی است ؟

در اتاق خواب خودم  احساس غربت می کنم . چاره ای نيست بايد بخوابم ...

... شايد فردا بهتر باشد .

بر می خيزم . همان است که بود .

راه خلاصی به ذهنم نمی رسد ، اتاق پر از درد شده ، روبروی آئينه لبخند را بر چهره ام نقاشی می کنم و بيرون می روم ، سازش با اين وضعيت ساده نيست . 

                                  

                                                             .... اسم شب ر ا گم کرده ام



            اسم شب شادی و شر و شور

                                                  اسم شب بانگ نای در ماهور

           اسم شب رعد ، آذرخش ، اميد

                                                  اسم شب پاگـشـای صبح سپيد

         اسم شـب آفـتاب عـالم تـاب

                                                 اسم شب رود خانه و ســيلاب

        اسم شب رو به نو شدن بودن
 
                                                اسـم شب زير سايه آســود ن

        اســم شب گـوئيا محـبت بود

                                               اسم شب فــوق خــلوت من بود

                                                                                 

                                                                                             ميم الف

2  84/01/16 2:22   مینا آلبالو  | 

درخت آلبالوی خانه


گفته بودم از خونه مون؟

یه خونه داشتیم.... با حیاطی که به اندازه کوچیکی من بزرگ بود....البته بازم بگم، هرچی من بزرگ شدم اون کوچیک شد!

توی باغچه حیاط ما یه دونه حوض سنگی بود که بابام داده بودن با سنگای گرد که از ته یه رودخونه جمع کرده بودن بسازن .جوری که با یه پمپ، آب بالا میرفت توی یه آبشار کوچیک و با صدای شرشر ملایمی پایین می ریخت.

یه باغچه کوچیکم واسه خاک بازی ما بود. که واسه خودمون خاکا رو صاف کنیم و قصرای خیالی بسازیم.

درختای قدیمی بود. آخرش سپیدار بود... جلو ترش ابریشم... یاس کبود، سه رنگ بود و گیلاس و یه دونه درخت آلبالو بود...

بله آلبالو!!!

این درخت آلبالو برام خاطره ها داره ... اولای فصل بهار من به همراه شکوفه ها اون بالای شاخه ها اطراق می کردم تا گلبرگاشون می ریخت... من با دونه دونه آلبالو های سبز ریز عهد دوستی بسته بودم. وقتی که رنگشون به زردی و نارنجی می زد. بی صبرانه انتظار خرداد رو میکشیدم که اولین آلبالو ها برسه اولش قرمز روشن بودن و هنوز گس و ترش!!!

ولی من باکی نداشتم خوردن و شروع می کردم.

بعد که آلبالو ها می رسید دیگه پاتوق من و گلی از دیوار به درخت آلبالو منتقل می شد. درختمون جای سه تا بچه رو راحت میداد. چه درخت خوبی بود یادش به خیر. یه شاخه اش بهشت بود چون می شد راحت بدون دست اونجا لمید. یکی دیگه یه دستت رو باید به شاخه بالا سرت می گرفتی تا نیافتی.

یه روزم روز آلبالو چینی اعلام میشد. مامانم بچه های محله رو خبر می کردن تا همه آلبالو ها رو بچینیم. چند نفر روی درخت چند تا هم روی دیوار دو سه تا هم پایینا آلبالو هایی که ما می چیدیم توی سبد های بزرگ خالی می کردن و دوباره سطلایی رو که با طناب بسته بودیم بهمون پس میدادن.

ای خدا چی میشد یه بار دیگه مزه اون آلبالویی رو که وسط چیدن میلمبوندیم رو دوباره حس بکنم؟

دیگه هیچی بچگیمون نمی شه. دیگه هیچ وقت دوستیای کودکی بر نمی گرده. یادمه حاتم با اون دیسیپلین و ژست و ادا با شلوار پیژامه می اومد که لباساش خدانکرده آلبالویی نشه:))

منم با اون موهای ژولیده که با هیچ شونه ای به راه راست هدایت نمی شد سطل به دست از دیوار بالا و پایین می شدم.

گلی بود... سلی بود...ساره وخاتم بودن ،حتی دختر خاله هام از محله های دیگه هم به عشق اون سبد آلبالویی که دست آخر نسیبشون می شد برای کمک می اومدن.
 
چه صفایی داشتیم . با چه چیزایی کوچیکی حال می کردیم.

 

هی دیگه پیر شدیم رفت!!!

 

 

                     

2  84/01/16 2:20   مینا آلبالو  | 

گلی و مینا
یکی بود یکی نبود.

توی این دنیای بزرگ یه مینا کوچولو بود که دختر آروم و بی سروصدایی بود. با عروسکاش عالمی داشت. .... موسیاه و موطلایی.... چشم عسلی که دم به ساعت با احمد: ( عروسکی که لباس سرهمی راه راه قرمز و سفید بایه ماهی قرمز پوشیده بود) عروسی میکرد. خلاصه مینای ما واسه خودش عالمی داشت.

اما راستش چی بگم توی عالم خودش تنهای تنها که نبود! دوستای خیلی خوبی داشت. که هنوزم که هنوزه دوستای خوبشن همه. نونو ، مریم ، نسرین... بیتا ، گلی ، خاتم.....

البته داستان ما در مورد بهترین دوستش گلیه...

گلی نقطه مقابل مینا بود. هرچی مینا آروم و ساکت و خجالتی بود، گلی شیطون بلا ، پر سروصدا و اجتماعی بود. . . . با وجود این این دوتا تمام عمرشون بهترین دوست همدیگه بودن.( لا اقل گلی واسه مینا بهترین بود)

گلی دختر همسایه دیوار به دیوار مینا اینا هم بود. این دو تا عادت داشتن از مدرسه که می اومدن اولین کار به پاتوقشون سر میزدن.

پاتوقشون دیوار مشترک بین دو تا خونه بود. دوتایی مث دوتا مارمولک میپریدن روی دیوار و ساعتها واسه خودشون اراجیف میبافتن! ازخونه ، از مدرسه، از دوستاشون و از کتابایی که خونده بودن(آره وجه مشترکشون همین بود ، هردو کشته مرده کتاب خوندن بودن)... مینشستن و کتابایی رو که خونده بودن باز از اول همه رو نشخوار میکردن.:)

بعد هنوز حرفاشون تموم نشده به اصرار ماماناشون به خونه میرفتن . تازه اونجا شروع به نوشتن نامه میکردن... حالا تجسم کنین که این نامه ها بعد از ساعتها گپ زدن دوتا دوست که تموم عمرشون همدیگه رو میشناسن چقدر میتونن حاوی مطالب جدید و سرگرم کننده و آموزنده باشه!!!!

با این وجود خیلی وقتا تا 2-3 تا نامه در روز رد و بدل میشد.

رَوِش رد وبدل کردن نامه هم به این صورت بود که نامه رو زیر سنگی که روی دیوار گذاشته بودن میگذاشتن و با یه سوت 4 انگشتی جانانه طرف رو از وجود نامه خبر دار میکردن. حالا اگه سنگ طرف خونه مینا بود معنیش این بود که گلی نامه نوشته و همینطور هم برعکس.

میتونین حدس بزنین که وقتی نامه ای به دست مینا میرسید چه احساسی بهش دست میداد؟

آره همون احساسی که الان برای هر یه دونه کامنت پیدا میکنه.

تازه بعد از اینکه نامه رو میذاشتن و اون یکی رو باسوت خبر دار میکردن گاهی همونجا وای میستادن و نامه آخری رو نقد و بر رسی میکردن:)

یه کار دیگه رو هم خیلی دوس داشتن اونم این بود که به خونه همدیگه برن و یکی یه کتاب بردارن و با دوسه تا لیمو ترش و دو تا نمکدون پهلو همدیگه دراز بکشن و کتاب بخونن. یا یه دفتر نقاشی رو از اول تا آخرش پر از نقاشی هایی از دختر های خوشحال با دامن های چیندار رنگی کنن با فرشته مهربونی که با چوب ستاره دارش داره راهنماییش میکنه.

گرچه این روزا گلی کلی گرفتاره و کمتر به اینترنت میاد که واسه مینا کامنت بذاره.

ولی هنوز گلی و مینا دوستیشون پایداره. از قدیم هم محکم تر.

و داستانهای گلی و مینا هم همچنان ادامه داره

 

 


2  84/01/16 2:17   مینا آلبالو  | 

جستجو
از کجا به کجا رسيده ام،

کجا می خواهم بروم؟

همه غريبه اند ... با کسی نمی توانم صحبت کنم .

استمرار اين حرکت دست من نيست، شايد به دست استمدادی از غيب بيش از پيش محتاج شده ام.

درک تنهايی برای من مشکل است.

در سکوتی مبهم، پی يک روزنه، يک شعله گرم،

پی يک صبح پس از شام سياه، پی آرامشِ در سايه يک آسايش، پی چيزی شايد، يا کليدِ در اين محبس سرد،

در بدر می گردم.

سردیِ يخ زدن لاشه بی حرکت من، که به گرداگردش، شعله های شرر آتش داغی برپاست، محبس کوچک اين جان مرا هر دم از حرکت خود می دارد.

کاش اينها همه يک ثانيه بود.

کاش اينها همه مربوط به يک ثانيه بود.

در من نيست که با تيغ اين واژه ها افکارم را پاره کنم. انگار آنها را آهنين بافته اند. ديريست از پيرمردی که شبانگاه با چراغ پی آدمی می گشت خبری نيست. گويی نااميد دست از اين کار شسته.

بيهوده است من نيز چون او پی شادی از دست رفته ام بگردم.

همه چيز را می شود دوباره ساخت جز غرور را. مثل اينکه ريشه درخت را قطع کنند، نه غذا دارد نه استواری.

2  84/01/16 2:16   مینا آلبالو  | 

بلاگ رولینگ
سلام

ميخوام راجع به بلاگ رولينگ اينجا توضيح بدم...

اينو اول بار گفتم که اونايی که استادشن مجبور نشن الان اينو بخونن...

ولی خوب .... می دونم که بعضی از دوستام هم هستن که ازش خبری ندارن و مث من هم دوست صبوری رو  نداشتن که براشون توزيح بده .

پس.....

از نوشته های
مسيح و تجارب خودم مينويسم تا دوستام هم استفاده کنن

بسم الله


1- اصلا بلاگ رولینگ چی هست؟

ـ سایتی هست که اگه توش رجیستر بشی همه اونایی که لینک تو رو دارن و خودشون هم توی این سایت رجیستر شدن می تونن اگر که شما پینگ کردین متوجه بشن و زود تر بهتون سر بزنن.( در ضمن می تونین رجیستر نشین ولی مرتب پینگ کنین. ولی اونموقع در صورت پینگ کردن ما شما متوجه نمی شین.)


 2- چه جوری پینگ (
ping
) می کنین؟

- خوب باید اول وارد سایت بشین (چشم بسته زیر آبی میرم!) با کلیک روی این لینک( http://www.blogrolling.com/ ) بعدش میزنین روی لینک (ping form) اونوقت اول باید یه کار کنین که توی وبلاگ های فارسی واجبه اونم اینه که: اول رایت کلیک کنین روی صفحه بعد قسمت(encoding) رو انتخاب کنین و بزنین (unicode(utf-8) بعدش در قسمت (title) اسم وبلاگت رو وارد کنی و در قسمت(url) آدرس وبلاگت رو . بعدش هم روی دکمه (ping
) کلیک کنی. ...


3- چه جوری رجیستر بشیم؟

ـ واسه باخبر شدن از پینگ دوستات باید روی (creat an account) کلیک کنی و بعد به میل باکست سر بزنی و (register me) کنی وفرم رو پر کنی و روی ( login) کلیک کنی و از اونجا اکانتت رو فعال کنی و بعد توی قسمت ( add links) باز البته با هر دفعه (unicode(utf-8) کردن اسم و آدرس دوستتات رو بذاری و بعد (get code) بزنی واولین(javascript
) که گذاشته رو کپی پیست کنی روی قسمت مناسبی از وبلاگت ( قسمت لینک دوستان) و اونوقت به قول مسیح عادی هی بشینی حرص بخوری که چرا وقتی آپدیت می کنن زحمت یه پینگ ساده رو متقبل نمی شن و بری سراغشون و ازشون گلایه کنی و التماس کنی و تهدید کنی و هر طور که می تونی تشویقشون کنی که پینگ کنن و اونام گوش نکنن و تو باز هم حرص بخوری و.... ( گفته باشم که واقعا هم کار ساده ایه این پینگ کردن یادت باشه که فراموش نشه با هر آپ دیتی باید باید پینگ کنین..( اینم تهدید من)

خلاصه... بعد از اینکه رجیستر شدی و لینک های دوستانت رو اضافه کردی میری قسمت (preferences) و مشغول edit
کردن میشی...


- در قسمت(sorting your links) اگر خواستی که هر وبلاگی که تازگی آپدیت شده بیاد بالای لینک های دیگه وبلاگت باید بزنی (recent) بعد (update my blogroll preferences
)
 
ـ اگر نخواستی که وبلاگ تازه به روز شده بیاد بالای لینک هات می تونی در قسمت پایین اش(sorting tricks) یکی از اشکالی که دوست داری لینک هات باشن انتخاب کنی و باز (update...
) کنی.
 
ـ در قسمت link blocks
میتونی که بگی هر چند تا لینک بینشون یه فاصله بی افته.
 
 ـ در قسمت)recently updated)اونجا یه منو (menu)داره که اگه روی دکمه بغلش کلیک کنی باز میشه ، از توی اون منو 24 ساعت رو انتخاب کن . وعلامت یا نوشته ای که می خوای کنار ( پیش یا بعد از) لینک آپدیت شده بیاد رو باید توی همین قسمت تایپ کنی و باز آپدیت کنی تا نتیجه اش رو ببینی ( توجه : اینجا باید باز دقت کنی که (unicode(utf-8
) کرده باشی.


ـ در قسمت (credit link
) هم شکل لينک بلاگ رولینگ  رو  که بيشتر دوست داری انتخاب می کنی.....

خوب امید وارم که همه این کارا رو بکنین  . نظر اول ممکنه سخت بیاد ولی سعی خودم رو کردم که بی اشکال براتون بنویسمشون. البته بگم که من همه اش به اشکال بر خوردم که مسیح عادی کمکم کرد تا به اینجا رسیدم ( در ضمن اگه این کار ها رو کردی میتونی لینک های قدیمی که توی صفحه ات داری پاک کنی.)

اينم
پستی که آقای مرتضی در مورد بلاگ رولينگ نوشته که توضيحات بهتری داده. مثلا نوشته اگه ميخواين هر لينک توی صفحه جداگانه باز بشه چيکار کنين توصيه ميکنم حتما بخونين


2  84/01/16 2:16   مینا آلبالو  | 

اسمهای مجازی
- سلام

۲- سلام

۳- سلام


۴ - داشتم فکر می کردم ( خداييش وب گردی بعد از خانواده ام خيلی فکرم رو مشغول کرده )

... بله داشتم فکر می کردم که اينهمه دوستان وبلاگر مختلف اينور و اونور ايرون و حتی خارج از ايرون پيدا کرديم با اسمها و علائق مختلف . و اين خيلی برای من مهمه! چون من بيرون از اين دنيای مجازی زياد در روابط اجتماعی قوی نيستم ، و به همين چند نفر دوست صميمی که دارم اکتفا می کنم.

به اسمها اشاره کردم.

اسمها هم توی دنيای مجازی قوانين خودشون رو از دست ميدن. مثلا:

۱- خودم ( ميناآلبالو) !!!!!!!
منو اينجور نبينين يول و قاطی هستم . توی زندگی واقعی واسه خودم خانومی ام! با شوهر و دو تا دختر دسته گل که همه اش مواظبم همه جا تر و تميز و خوشگل و خوش لباس ببرمشون.

 حالا اگه توی زندگی عادی خودم يکی ( خصوصا يه آقايی ) بياد به من بگه آلبالو خانوم،‌ اينقدر تعجب می کنم که شايدم شاخ در بيارم!

۲-
مسيح عادی... خوب اين آقا مسيح خودش ادعای عادی بودن ميکنه. در حالی که وبلاگ خيلی خاصی داره . و از نظر معلومات اجتماعی و عمومی هم عاليه نه ( عادی‌ ) . اونجور که پاتوق من شده . حالا بازم مياد اينجا و شکسته نفسی ميکنه که : اين حقير عادی اينجور و اونجور.

۳-
ديوانه!!!!!!! شرط می بندم که ديوانه عزيز خيلی هم آدم افتاده و سنگين و رنگينی باشه . حالا با دوست و رفيق و به اصطلاح بر و بکس کاری نداريم که منم گاهی ديوانه بازی ميکنم. جلو استاد و همکار و رئيس که ديگه ديوانه نيست. 
 

    تازه کلی هم عاقله اينو الان يک ساله که بهش می گم به خوردش نميره

۴
-پيچک! خوب اين رفيقمون قديما اين اسمش خيلی بهش می اومد! آخه خيلی اجتماعی بود و يکسر به حرفای وبلاگر های ديگه که يکيشم من باشم گير سه پيچک  می داد. ولی باز هم فکر نکنم توی خونه  رفيقاش صداش کنن پيچک ، دروغ ميگم؟

۵ - از همه جالب تر
تاتار خانوم خودمون که اسم خودش رو گذاشته موش زشت! با او تربچه خوردنيش

۶- ديگه ... ديگه....

 پت و مت رو که می شناسين ؟ همون کارتون جالب تلويزيون که حالا وبلاگ باز کردن!

ريلای خودمون که می گه دختر آن شرليه!

 اودی ....  نونو.... ققنوس ...و نازنين..  و .... و..... .و ......

 

                           

 

 

خوب من اين پست رو با دوستی مجازی شروع کردم و با اسمهای مجازی تموم.

ولی اين قصه ايه که اگه می خواستم تا آخرش بنويسم هم دستم از کار می افتاد و هم چشم شما!

( دور از جون)

فعلا خداحافظ دوستای گلم.

يا به قول مسيح عادی :

سر بلند بمونيم و ايرونی.


پيوست : خوب ... از روی نظری که دوستمون آقای مسيح عادی  برام دادن ، بازم فهميدم که نظرم رو نتونستم درست بيان کنم! ( چه قدر ادبی شدم!)

 حالا نظرم رو به صورت يه نظر ( کامنت) آلبالويی مينويسم.

ميناآلبالوی عزيز! جالبی اين دنيای مجازی به همينه ديگه ( يول!)  اينه که ميتونين قوانين جديدی توش اجرا کنين ( تا وقتی که احترام اونای ديگه رو نگه دارين) می تونين دوستتون رو حتی اگه يه خانوم متشخص باشه( آلبالو)  و اگر  يه آقای متشخص باشه ( ديوانه) خطاب کنين!( بازم مشروط به اينکه احترام طرفتون رو نگه دارين!)

      - ديگه اينکه ميتونين نظرتون رو روش فکر کنين و بعدش بگين نه مث دنيای حقيقی آدم مجبور باشه که همون موقع هرچی به ذهنش رسيد بگه. حتی می تونين نظرتون رو روش يه روز يا يه هفته فکر کنين .
     - جواب اودی هم اينه که جونم عمرم تو مگه بده که هم حقيقی باشی و هم مجازی!
                                               - اونای ديگه هم می تونن دوست من باشن چه حقيقی چه مجازی. اين تنها هنر منه توی اين دنيا! هنر ديگه ای ندارم جز دوست داشتن!

                                بازم
                                     
                                           سربلند بمونين و ايرونی 

                                                                                         دوست شما
                                                                                                      
  مينا آلبالو


حالا که اينجايين اينم فتو وبلاگ بسيار قشنگ دانشجويان ايرانی مقيم بريتانيا که پيشنهاد ميکنم حتما ببينين. به خصوص با عکس بامزه و خوشگلی که اين دفعه ای گذاشتن:)(از وبلاگ زهرا)



2  84/01/16 2:13   مینا آلبالو  | 

آداب سفره
بچه که بودم مامانم خيلی روی آداب و رفتارم حساسيت نشون ميدادن. مخصوصا آداب سفره . ولی چه کنم که بچگی و شيطونی ديگه اين حرفا حاليش نيست.

خلاصه:

يه روز که دو سه تا از دوست جونام رو دعوت کرده بودم ناهار بيان خونه مون مامانم ديگه حسابی کفرش از دست من در اومده بود.
( البته حق هم داشت آزاليای نازنينش  از دست ما خزون کرده بود و چمن ها و گلهای باغچه هم همه با رد پای ما تزيين شده بودن . 
ديگه  وقتی که رفتيم سر سفره که ناهار بخوريم مامانم حتی نگفت که مينا دستت رو بشور و بيا ، منم از خدا خواسته با بچه ها نشستيم سر ميز. اونجا مامانی داستان يه پسر شيطون رو تعريف کرد که يه يارو اجنه ای باهاش شرط بسته بود که اگه نتونه پسر مؤدبی باشه اونو تبديل به يه کلاغ سياه بکنه. اونوقت وقتی پسره نتونست سر سفره بچه خوبی باشه بالاخره اونو تبديل به يه کلاغ کرد.
نمی دونين ما با چه احتياطی بقيه ناهارمون رو خورديم و بعدشم يواشکی دويديم جلو آينه که خودمون رو ببينيم . ميدونين چی ديديم؟

چند تا کوچولو که از بس توی باغچه و روی پشت بوم شيطونی کرده بودن عينهو چند تا کلاغ سياه کوچيک شرمگين داشتن ما رو نگاه می کردن .

2  84/01/16 2:12   مینا آلبالو  | 

کبوتر نامه
 

 

صدای بال و پر کبوترا رو دوست دارم.

خانه کودکی من خانه ای خشتی با سقف گنبدی بود. حیاط خلوتی داشت که از بیشتر حیاط های امروزی بزرگ تر بود. یادم میاد که بابا جونم اون روزا کبوتر نگه میداشت. انواع کبوتر های طوقی ، پر پا ، مَلٌقی .....

حتی کبوتر های چاهی وحشی هم میومدن مهمون ما می شدن. دور تا دور این حیاط خلوت ما رو بابام سوراخ هایی توی دیوار گذاشته بود که کبوترا توش خونه می کردن. یکی دو تا از این سوراخ ها بالای سقف اتاق من بود. من هر صبح با هوهوی ملایم کبوتری که واسه بچه هاش غذا اورده بود از خواب بیدار می شدم .

چک چک بالشون هنوز توی گوشمه ، هنوز وقتی که صدای چکاچک بال کبوتری رو می شنوم در رویا های کودکی ام غرق می شوم. هنوز وقتی که کبوتری رو در بند می بینم دلم به حالش ریش می شه. اون موقع ها کبوتر های ما برای خودشون سلطنتی داشتن. هیچکدوم پشت میله های قفس نبودن. تنها ظلمی که به نظر من اون موقع ها بهشون می شد وقتی بود که بابا جانم تازه اونا رو از کسی گرفته بود . اون وقت مینشستم کنارش و کارش رو نگاه می کردم. بابام به غیر از شاه پر های سر بال کبوتر همه پرهای عقبی بال کبوتر رو می کند . دلم خیلی واسه شون می سوخت . ولی بابا جونم می گفت این پر ها باز در میاد. توی این فرصت کبوتر وقت داره که اینجا رو به عنوان خونه جدیدش بشناسه.

حتی اون موقع هم کبوترای ما توی قفس نبودن.

اتاقک کوچکی ته حیاط خلوت ما بود که بالای درش سوراخ کوچکی برای ورود و خروج کبوترا باز بود. توی این اتاقک آب و دانه براشون محیٌا بود.

از بچگی شنیده بودم که صدای بال کبوتر شیطون رو از خونه آدم دور می کنه. اون رو باور دارم چون صداش من رو یاد فرشته ها می اندازه. صورت کبوتر معصومیتی داره که مثلا صورت گنجشک یا فاخته اون حالت رو نداره.

وقتی که یکی از کبوتر ها بچه دار می شد من یه نردبام می گذاشتم زیر سوراخی که لانه اش رو اونجا گذاشته بود و ازش بالا می رفتم. خوب یادمه که وقتی ما رو می دید چطور برای دفاع از جوجه هاش پرهاش رو باد می کرد و صدا های تهدید آمیز از خودش در می اورد. اگه هم کسی جسارت می کرد و دستش رو توی سوراخ فرو می کرد، یک نوک جانانه به دستش می زد. جوجه های کبوتر اولش خیلی زشتن . بدن کم پر و گردن باریک و بلند و سری که به تنش سنگینی می کنه ، و یک نوک بزررررررررررررگ .

بعدش به زودی تبدیل به موجود زیبایی می شن که همیشه دل من رو می بره.

یادمه یه بار گفتم که دلم می خواست محقق حیوانات بشم. خصوصاٌ پرنده ها.

2  84/01/16 2:12   مینا آلبالو  | 

پیکنیک
واقعا پيک نيک توی اين هوای بهاری رفتن چه زيباست.
         نسيم ملايمی که لا به لای برگها می وزه و شاخه ها رو به صدا در می آره چه آرامش بخشه. راستی توی اين محيط سبز سبز ديگه نمی شه پايبند اصول و اخلاق شهری بود. جورابهام رو در آوردم و شصت پامو توی علفهای تازه فرو کردم. به که چقدر سردن.
         يه گاز به ساندويچ تخم مرغ و کاهو زدم . برگشتم به طرفت و نگاهت کردم . حيف که تو خام گياه خواری اگه نه يکی هم تعارف تو می کردم.
         با چشمهای آرامت به من زُل زده بودی. اون لحظه همه چيزم رو می دادم که بدونم راجع به من چی فکر می کنی، ول تو اصلا در بند حرف زدن نبودی. فقط همينجور نگاهم می کردی. يه گاز ديگه زدم. اصلا به دهنم مزه نمی داد فقط می خوردم که يه کاری کرده باشم.
         احساس رخوت عجيبی سر تا سر وجودم رو گرفته بود، نگاه خيره تو رو با نگاهم جواب دادم. عکسم توی آينه چشمهای ساده ات منعکس شده بود. بهت لبخند زدم. تو هم همينجور که غذات رو می خودری با گوشه لبت بازی می کردی. يا من به نظرم می رسيد؟ نمی دونم.....
عجبا!!!!
راستی راستی که اسم با مسمايی رو روت گذاشتن!
بزغاله!
آخه ابله توی دشت به اين سر سبزی تو اين کيسه نايلون رو از کجا اوردی نشخوار می کنی؟!

2  84/01/16 2:10   مینا آلبالو  | 

اورا رها کنید

ای عاشقان عهدِ کهن
نفرينتان به جان من
                               ــ او را رها کنيد
نفرين اگر به دامن او گيرد
ترسم خدا نکرده بميرد


از ما دو تن به يکی اکتفا کنيد
او را رها کنيد


حميد مصدق
 


2  84/01/16 2:9   مینا آلبالو  | 

مادر بزرگ
 

قدش خمیده و گرد پیری بر صورتش نشسته بود.... ولی دل زنده ترین زنی بود که تا به حال دیده بود. قلبش به وسعت دریا و دفترچه خاطرات ظهنش به وسعت صحراها بود. آدم  میتونست ساعتها پای صحبتهای مادر بزرگ بنشینه و باز هم خسته نشه.

مادر بزرگ زندگی سختی رو پشت سر گذاشته بود ولی اون اصلا اهل گله و شکایت نبود. اون دوران کودکیش رو خیلی روشن تر از خیلی از خودش جوون تر ها به یاد می اورد. معلم های دبستان و دبیر های متوسطه اش رو به خوبی به یاد داشت ... زمان کشف حجاب و دوران رضا خان رو مثل روز روشن یادش میومد. وقتی که برای نوه هاش داستانهای بچگی رو تعریف می کرد درست مثل این بود که اونها رو با خودش به اون زمونها میبرد. از بابا جانش و خانجانش میگفت. از خواهر و برادر ها ، از خونه ای که در طهران قدیم داشتن....

وقتی که با تصمیم خانواده با پدر بزرگ که اون موقع 15 سال از مادر بزرگ بزرگ تر بود ازدواج کرد فقط 15 سال داشت. و از اون خونه طهران به یک شهر و روستای کویری نقل مکان کرد...... مادربزرگ برای شوهرش 7، 8 ، شاید هم 10 تا بچه اورد. اون هم در چه شرایطی....

مادر بزرگ زمانی که مشغول به دنیا اوردن و بزرگ کردن و تربیت بچه هاش بود با قحطی آب اون هم در یک شهر کویری دست و پنجه نرم میکرد.... زمان جنگ جهانی دوم اون با حصبه بچه هاش میجنگید.

مادر بزرگ هرگز گله و شکایت نکرد. اون شوهرش رو دوست داشت و همیشه به آقاش احترام میگذاشت. مادر بزرگ زن تحصیل کرده ای بود. وقتی بچه هاش هنوز کوچیک بودن مشغول تحصیل زبان فرانسه از طریق مکاتبه بود.... یا مرتب مجلات بافتنی و خیاطی جدید میگرفت که واسه بچه هاش لباسهای مد روز ببافه!

اون میگفت که نزدیک صد ماه از عمرش رو باردار بوده..... به نظر نوه هاش بهشت اگر باید زیر پای یک مادر باشد حتماً زیر پای مادر بزرگ است!

او با قد خمیده اش مانند یک کوه در زمین ریشه دارد.

او با کهولت سنش مانند پروانه سبک بال است.

او با لبخند دلنشینش مانند نسیم آرام بخش جان است.

او افسانه نیست.

او مادر بزرگ است......

دوستت دارم مادر بزرگ.

 

 

 

 


2  84/01/16 2:9   مینا آلبالو  | 

از خوشحالی بال در اوردم
 

هیچ وقت فکر کردین که مثلاٌ ، یک روز از خواب بیدار می شین میبینین که دو تا بال خوشگل بزرگ ، مثل اینهایی که فرشته های توی نقاشی های قدیمی دارن پیدا کردین ؟!! اون وقت با این بالها کجا می رفتین؟ چیکار می کردین؟!

من امروز سعی کردم خودم رو با این بالها تجسم کنم! اگه به تخیلات اجازه جولان دادن بکنیم خیلی کارها میشد کرد. مثلا به گردشهای تفریحی بریم، یا یک خونه نقلی خوشگل بالای یک درخت قدیمی می ساختم و خودم رو با پرنده ها سر گرم می کردم... شاید یکی از بهترین محقق های پرندگان می شدم...

حالا بیایم و واقع بین بشیم...

یک روز بیدار می شدم و می دیدم که دو تا بال بزرگ دست و پا گیر پیدا کردم... حالا باید لباس هایی طراحی کنم که بشه روی این بالها بپوشم ! دیگه حجاب اسلامی رو که نگو!!!!!

بعد با یک دست کیفم رو می گیرم و با دست دیگه دست دخترم رو می گیرم و میرم بیرون اولین چیزی که ممکنه اتفاق بیافته اینه که بالم لای در خونه و ماشین موقع سوار شدن گیر کنه..... آوچ! بچه ها هم هر دفعه می خوان با پر های بال من کلاه سرخ پوستی بسازن.

هر دفعه می خواستم بنشینم باید مواظب بودم که روی بالهام ننشینم که یکبار خدای نکرده نشکنن!!

برای مهمونی رفتن هم باید از یکساعت پیشش فکر تزیین بالم باشم، جوری که تکراری هم نشه!!!

می دونین چیه؟ من امیدوارم که هیچوقت بال در نیارم...


2  84/01/16 2:8   مینا آلبالو  | 

قصه های شبانه

امروز حالم حسابی بارونيه!!


عجب دنیاییه دنیای کودکی!!!

یادم میاد اون موقع ها شبا که مامانمو مجبور میکردم واسه م پیش از خواب قصه بگه... قصه ملک ابراهیم و کره اسب دریایی.. قصه خاله سوسکه که زن آقا موشه میشد.... قصه ملک جمشید..... قصه.....حالا همه شم از اول تا آخرش بلد بودم...

بعد ، مامان بیچاره هم بعد یه روز کاری پر مشغله، تازه مجبور بود بشینه واسه من قصه بگه.

یکی بود یکی نبود... زیر گنبد کبود، توی یک........

.....بله ...چی میگفتم؟ آها! ملک ابراهیم توی مکتب خونه نشسته بود که یهو! کره اسب دریایی اولین شهنه رو کشید ... یعنی ملک ابراهیم بیا که ( مینا) میخواد بره مهمونی... توی مهمونی همه دوستاش بودن.. سیمین بود و سنبل........

- مامان!!!! بازم خواب رفتین؟

ها! کجا بودم؟.......

الان هم که شبا مینشینم کنار تخت دختر کوچیکم که قصه براش بگم... ( اون روزا که خیلی خوابم گرفته و نمیتونم از روی کتاب براش بخونم) ، تاریخ رو می بینم که دوباره تکرار میشه....

یکی بود ، یکی نبود .... یه خاله سوسکه ای بود......

..... آره ، خاله سوسکه چار تا پا داشت چار تا پای دیگه هم قرض کرد و از دست قصابه فرار کرد....بعد....( روشن) یه روز به مامانش گفت: مامان.....

- مامان!..... بازم خواب رفتین؟!

...ها ! کجا بودم؟.......

میدونم که خیلی از مخاطبای من هنوز چیزی از اون دوره شون نگذشته. هنوز باید قصه های شبانه و بوسه قبل از خوابی که مامان یا باباشون براشون میگفتن خوب یادشون باشه... به نظر من اینها عزیز ترین گنجهای زندگی من هستن که سعی می کنم همیشه اونا رو ته صندوق خونه قلبم حفظ کنم، نکنه یادم بره!

یادتون میاد آخر شبا که از مهمونی به خونه بر می گشتین.... آیا شما هم وقتی علامت سر کوچه تونو می دیدین، یهو گردنتون شل نمیشد و خودتونو به خواب نمیزدین که بابا وقتی که ماشینو تو گاراژ زد بیاد و آروم شما رو بلند کنه سر شونه بذاره و ببره توی تخت خواب بخوابونه؟ جالب اینجاست که بابا خوب می دونست که شما خواب نیستین ولی بهتون توی بازی کردن رل آدمای خواب کمک میکرد....

تاریخ اینجا هم برای ما تکرار میشه و ما هم مثل بابا به روی خودمون نمیاریم که خبر داریم نی نی خواب نیست ، همونجور مثل بابا بغلش می کنیم و به تخت خواب می رسونیم... چون می دونیم که اینم جزو گنجینه های آینده بچه مون توی قلبش حفظ میشه.

احساس کردم به یه مادر بزرگ قصه گو تبدیل شدم....

فدای همه...

2  84/01/16 2:7   مینا آلبالو  | 

من کیم؟
 

سه شنبه 2 هفته بعد....

بازم سلام من مثلا بر گشتم.

اینجام تو خونه. ولی تلفن نداریم که من" کانکت" بشم... اه ه ه ه ه ه........ بخشکی شانس. معلوم نیست تلفون ها رو قطع کردن چه گورشونو بکنن؟؟

آخه مگه نمی فهمن من چقدر دلم واسه وبلاگم تنگ شده؟ می دونین؟ واسه وبلاگم هم نه! واسه پیغام هام. آخه وبلاگ رو که همه شو حفظم. کافیه چشمامو ببندم همه شو ببینم. دیگه به کافی نت هم نمیرم. اونجا یه جوری بهت نیگاه می کنن مثل اینکه الان از مریخ اومدی. آخ..... بابام در اومد تا رفتم یه سر به وبلاگم زدم. قبلش دو سه بار تا درش رفتم زود بر گشتم. دیگه هم نمیرم. الان هم که این چرت و پرت ها رو مینویسم از حرسمه ... اصلا این چه وقت کابل عوض کردن بود من نمی فهمم؟؟

خدا کنه زود وصل بشه.

حالا بذارین از سفرم بگم.... به به ....خیلی خوب بود. از تعطیل 22 بهمن دیگه پامو از شهرمون بیرون نگذاشته بودم.آخ که اگه من چند ماه سفر نرم تو خونه میپوسم. بابا چقدر خونه داری؟ چقدر بچه داری؟ گرچه من میمیرم واسه روشنی ام. خلاصه مرغ دل رو یه کم پروندیم. یه کم از همه چیز ... مشهد و تهران و ( لطفأ بعضی ها گله نکنن که چرا سر نزدی؟ نشد...) دیگه یک کمی ایران گردی و در ضمن خرید بعضی وسایل واسه خونه.

جانمی... خوش گذشت....

سوغاتی؟؟؟؟

چی باشه خوبه؟

سوهان قم و گز اصفاهون و زیره کرمون و زعفرون مشهد که قابل این حرفها نیست. توی تهرون هم که پره از هوای آلوده به دود.( نه که جاهای دیگه نیست؟!) همین شهر خودمون. واه، واه.

ولی با همه این حرفها قربون ولایت خودمون، هر کسی تو خونه خودش از همه جا راحت تره. من که اینجوری ام.

خدا کنه زود وصل بشه.

من الان دارم میرم فیلم ماتریکس ریلودد رو که از سفر خریدم ببینم. باز هم بر می گردم که واسه شما آسمون ریسمون ببافم. قربون دایی.

........امروز فرداست،.......... این تلفن ما همچنان قطع تشریف داره. ولی من از رو نمیرم، همینجا درد دل هامو میکنم.

آخی....... جونم برات بگه آبجی..... داشتم چی میگفتم؟؟

آقا.. این آقای ماتریکس 2 پاک آب پاکی روی دست ما ریخت. هر چی از ماتریکس 1 خوشم اومد از این یکی اصلا. این نیو ی بیچاره که عین سوپرمن فقط بلده پرواز کنه. با اندک جلوه های ویژه تونستن فیلمشون رو سر پا نگه دارن. خلاصه اش هم تمام فیلم مقدمه ای بود برای فیلم 3 که امیدوارم از این یکی بهتر باشه.

خدا کنه زود وصل بشه.

حوصله ام سر رفت، این کابل برگردون، یا نمیدونم چی چی تلفن کی تموم میشه؟ دیگه چی بگم؟

آها ، دوست دارین یک کم از خودم بگم؟ که من کیم؟

یا به قول یاس عزیزم " کیم من؟"

تابستان 1356 در یک روز مبارک و عزیز ، با یک فریاد جانانه چشم به دنیا گشودم. از همون موقع بهترین دختر بابام بودم، ( چون طفلکی ها دختر دیگه نداشتن ) اینقدر بچه خوب و کم توقعی بودم که یک روز اوایل بهار، بابا و مامانم رو مجبور کردم برام تولد 5/3 سالگی بگیرن . نازی... آخه سالی یکبار جشن تولد واسه من کم بود.

مدرسه هم که میرفتم از درس و مشق خبری نبود... معلم ها هم همگی دیگه به این روال عادت کرده بودن...چرا اخراجم نمی کردن؟؟؟ نمیدونم والا. ولی احتمالا دلیلش این بود که همیشه توی امتحان نمره مو می اوردم .

ولی دلیل هایی که می اوردم واسه مشق ننوشتن یادمه... خانم اجازه به خدا نوشته بودم از توی سوراخ کیفم افتاد( حالا بماند که کیفم سوراخی نداشت.) یا هفته ای سه روزش رو چون شب مهمون داشتیم نتونستم مشقامو بنویسم...

این از مدرسه

ولی کلاس های خصوصی زبان و اینها رو نه، باید می نوشتم . شوخی بردار نبود.

این رو قبلا هم گفتم که 3 تا داداش دارم شاه نداره ، اگه داشت از ایرون نمی رفت .

18 سال داشتم که نامزد کردم، اون موقع لیسانس وظیفه بود. 20 سالم هم بود که ازدواج کردم . از ازدواجم هم تا دلتون بخواد راضی هستم . الانش هم که دارم کم کم 26 ساله میشم 1 دختر 4 سال ونیمه دارم ، که بهترین و خوشگل ترین دخترم هم هست (چون اونم مثل مامانش یکی یکدونه ست )

امروز پس فرداست. آخ جون تلفن وصل شد الان میپرم میام.

 

2  84/01/16 2:6   مینا آلبالو  | 

عشق تازه
ميدونستی تو برای من عزيز ترينی؟

بنشين تا بهت بگم.

آره اينجا تكيه بده.

از همون اول كه ديدمت فهميدم كه برای من ساخته شدی . اصلا عاشقت شدم . دلم رو بردی عزيزم . ميخوام بخورمت .

چشای درشت سبزت شفافيت عجيبی داره . مث دريا ميتونی توش غرق بشی.

دست و پا های شكننده و ظريفی داری . بيا ، من اينجا نوار های نازكی دارم كه باهاشون دستات رو بپوشونی كه خدای نكرده آفتاب مهتاب نبيندش!

آها اين از يكی ...

دوتا ...

....

...

پنجمی..

اينم شيشمی.

ناراحت كه نيستی؟

خوب گرم شدی؟ همه جات پوشيده شد؟

خوشحالم عزيزم.

من امروز خوشبخت ترين عنكبوت دنيا ام.

تا به حال مگس به اين چاق و چله ای نديده بودم.

 


2  84/01/16 2:5   مینا آلبالو  | 

خانواده....
 

داستان این دفعه من راجع به یک خانواده سه و نیم نفره است. که فقط در طول 2 هفته اتفاق می افتد.

ـــ خانواده در انتظار عضو جدیدی هستند.

پدر شاد است.

مادر دلشوره دارد.

کودک نگران رقیب آینده اش است.

ۀ

پدر مشغول به کار در خارج از خانه است.

مادر مشغول تدارک برای عضو جدید است.

کودک مشغول شیطونی ....

ۀ

ــــ خانواده در تدارک اسباب کشی به خانه جدید است.

پدر کار دارد.

مادر سر گیجه گرفته.

کودک مشتاق است.

ّّۀ

پدر در خانه نیست.

مادر سنگین است.

کودک صبر ندارد.

ۀ

ـــ خانواده درگیر تدارک برای ازدواج یکی از اقوام است.

پدر برای کاری به خارج از شهر رفته.

مادر در حسابهای تدارک عروسی فرو رفته.

کودک دست و پا گیر است.

ۀ

پدر هنوز نیامده.

مادر دلتنگ است.

کودک بهانه میگیرد.

ۀ

ـــ خانواده از همیشه بیشتر به یکدیگر احتیاج دارند.

پدر دارد می آید.... که فردا باز برود.

مادر منتظر است.

کودک بستنی می خواهد.

ۀ

پدر آمد ولی پیش از اینکه احساس شود رفت .

مادر در کار فرو رفته.

کودک می خواهد کمک بدهد ، بد تر باعث خرابی است.

ۀ

_ خانواده در باطلاقی از کار فرو رفته.

پدر از شهر بیرون رفته.

مادر به اندازه 3 نفر کار می کند.

کودک .... نمیدانم!

ۀ

پدر از خود خبری نمی دهد.

مادر سفره عقد می اندازد.... گل سفارش می دهد..... شیرینی می خرد..... سفارش صندلی می دهد....

کودک به اصرار می خواهد به پیش دبستانی برود.

ۀ

ــــ خانواده همچنان سر در گم است.

پدر نیست.

مجلس تمام شد. مادر راضی است.

کودک کوله باری از پولک و مبارک باد جمع کرده.

ۀ

پدر همچنان خارج از شهر کار دارد.

مادر خسته است.

کودک از سر و کول مادر بالا می رود.

ۀ

ـــ خانواده در فکر اثاث کشی است.

پدر می آید و می رود.

مادر دیگر خود به شکل کارتن مقوایی در آمده.

کودک از همه بی خیال تر است.

ۀ

پدر می آید و می رود.

مادر وسائل را در جعبه های مختلف می چیند.

کودک از فرصت استفاده کرده هر شیطنتی دلش می خواهد می کند.

ۀ

ــــ خانواده به این نتیجه می رسد که دیگر باید جا به جا شوند.

پدر دوباره رفته است که باز برگردد.

مادر پا به ماه است.

کودک..... مثل همیشه.

ۀ

پدر نگران تر از همیشه.

مادر خسته و کوفته.

کودک خوشحال از اینکه قرار است به اتاق صورتی با قلبها و گلهای قرمز وسفید میرود.

ۀ

ـــ خانواده در انتظار ساعت جابه جایی است.

پدر هنوز نیامده.

مادر تقریباً تمام خانه را درکارتن کرده.

کودک با قیچی نو موهایش را میچیند.....

ۀ

پدر از خارج شهر دلداری میدهد.

مادر با گریه دلتنگی می کند.

کودک اصلاً نشانی از پشیمانی ندارد.

ۀ

ــــ حتی یک پارچ آب برای مصرف خانواده بیرون نمانده.

پدر امروز می آید.

مادر برای تمیز کردن خانه جدید اقدام می کند.

کودک...... همچنان مشغول شیطنت است.

ۀ

پدر آمد و مشغول به کار شد.

مادر خانه نو را تمیز می کند.

کودک به خانه اقوام تبعید شده.

ۀ

ـــ خانواده بالاخره به لحظه موعود رسید.

پدر دارد جان می کند.

مادر به همچنین.

کودک خوش میگذراند.

ۀ

پدر به یک دست آچار و به دست دیگر ابزار دور خانه می گردد.

مادر تمام کارتن هایی که به هزار زحمت پیچیده بود باز می کند.

کودک دارد به خانه نو عادت می کند.

ۀ

ـــ خانواده کم کم در خانه نو جا می افتد.

پدر هنوز مشغول تعمیر و وصل کردن وسائل خانه است.

مادر هنوز مشغول جا دادن وسائل در کمد ها و کابینت هاست.

کودک تمام سعی خود را در اختلال در کار ها می کند.

ۀ

پدر همچنان کار دارد و خسته شده.

مادر همچنان کار دارد و خسته بوده.

کودک برای خانه قدیم دلتنگی می کند.

ۀ

ــــ خانواده بعد از 6-5 روز از اثاث کشی به استقبال مولود نو می رود.

پدر منتظر است.

مادر نگران است.

کودک نگران تر.

ۀ

پدر برای کار های بیمارستان می رود.

مادر به اتاق عمل .

کودک در خانه عمه است.

ۀ 17 مهر ماه هزار و سیصد و هشتاد و دو.

ـــ خانواده به نوزاد جدید خوش آمد می گوید.

پدر از دیدن دختر کوچکش ذوق زده است.

مادر از عمل سزارین به خوبی در آمده.

کودک هنوز نیست.

نوزاد کوچک است.

ۀ

پدر کار های ترخیص از بیمارستان را کرد.

مادر به خانه رفت .

کودک عصر می آید.

نوزاد ضعیف است.

ۀ

ـــ خانواده را شکی نگران کننده می گیرد.

پدر نگران است و به روی خود نمی آورد که مادر نگران نشود.

مادر نگران است و اشک می بارد.

کودک خیلی خیلی حساس است.

نوزاد ضعیف است و بی حال.

ۀ

پدر نوزاد را مرتب به بیمارستان می برد.

مادر همچنان اشک می بارد.

کودک سعی می کند حسادتش را بپوشاند.

نوزاد وزن کم کرده.

ۀ

ـــ خانواده بعد از چک آپ کلی اندکی آسوده می شود.

پدر راحت تر شده.

مادر ضعیف است.

کودک احتیاج به محبت صد چندان دارد.

نوزاد بهتر است.

ۀ

پدر به کار های روز مره اش برگشته.

مادر به فرزندانش رسیدگی می کند.

کودک حسادتش را سر خود و مادرش خالی می کند.

نوزاد دارد به حالت طبیعی بر می گردد.

ۀ

ـــ خانواده کم کم مثل یک خانواده معمولی 4 نفره میشود.

پدر به مادر در بچه داری کمک می کند.

مادر دارد یاد می گیرد.

کودک محبت می خواهد.

نوزاد توجه می خواهد.

ۀ

پدر اسم نوزاد را میگذارد.

مادر می پسندد.

کودک تعجب می کند.

نوزاد " هُدی" است.

ۀ

حالا همه تون فهميدين من واسه چی از کار زياد مينالم؟ 


2  84/01/16 2:3   مینا آلبالو  | 

مهماني کودکانه




امروز فاطمه دختر دايی روشن مهمان ما ست


من: عروسک هاتون رو بردارين از اتاق بياين بيرون که هدی بتونه بخوابه


بچه ها هرچی کيف و شال و عروسک و خرت و پرت تونستن برداشتن اوردن وسط هال بازی کنن.

من توی آشپز خونه دارم ظرفهای ناهار رو جمع می کنم.

بچه ها بازی رو شروع می کنن


روشن توی موبايل اسباب بازی می گه: ( با صدای نازک و لهجه غليظ تلويزيونی)


روشن : الو............ سلام بيا بيرون من دم درم بريم گردش

فاطمه : الو........... باشه اومدم صبر کن لباس هام رو بپوشم.

روشن : بچه ات رو هم بيار بريم استخر.

ف : شايد همينجا بخوابونمش بعدا بيام.

رو: زود باش قسمت اولش تموم شد

ف: من قسمت امروز نميام فردا هم اومدم بسته بود پس فردا ميام .  

رو : د بيا ديگه.

ف: اصلا من خسته ام نميام از بس کار دارم و بچه کوچيک و اينا ..... خسته ام نمی تونم بيام ( توضيح اينکه بچه اش رو از اول تصميم گرفته بود ۳۰ روزه باشه)

رو : خيلی خوب من دارم بچه ام رو عوض می کنم.

ف: منم خيلی کار دارم بچه ام همه اش پی پی می کنه.

رو: حالا بيا بچه من مريضه مثلا تو دکتری بيا خوبش کن.

ف: باشه ولی بايد با بچه ام بيام.

رو: بچه ام خيلی تب داره.

ف: مثلا اينا بعضياشون وسايل بچه ام هستن بعضياشون وسايل دکتری

فاطمه با کمال خونسردی ادامه می ده:

قلبش صفر (۰) ميزنه.

تبش هم ۱۴۰ درجه.

ف : ( با همون خونسردی) بايد ببرينش بيمارستان حالش خيلی بده پرستار ها ازش مواظبت می کنن.

رو: ( ايضا با خونسردی) من خودم پرستارم مواظب بچه ام می شم.

ُف: بيا ببريمش بيمارستان عملش کنيم.

رو : بريم.....

از هال رفتن بيرون که بچه رو عمل کنن.



همون بچه ها زمانی ديگر......

روشن يه قلک داره که هر وقت خواست ازش پول بيرون مياد.( پول توليد می کنه مثل دستگاه چاپ اسکناس)  

بايد دستش رو بکشن پايين بعد درش رو باز کنن پول بردارن.

فاطمه با حسرت....: من از اينا ندارم.

بعد با خوشحالی: ولی شوهرم کارمند بانکه هر وقت پول خواستم برام مياره تو که از اينا داری ديگه شوهرت کارمند بانک نيست.




کمی بعد رفتم احوال مريض منظور رو بپرسم با کمال تاسف اعلام کردن که زير عمل از دنيا رفت.


بعد از بچه ها خواستم به بازی ادامه بدن ، فاطمه بچه ۳۰ روزه اش رو برداشت و شروع به بازی کرد. روشن هم بلا فاصله بچه اش رو از جايی که به قول خودشون ( قبرش) کرده بودن برداشت و رفت دنبال بازيش.   






عجب عالمی دارن بچه ها

2  84/01/16 2:1   مینا آلبالو  | 

آشنایی با بلاگفا
سلام

 

۱....۲.....۳..... امتحان می کنم

 

 

بلاگ سکای واقعا قاطی کرده یا سرور من بازش نمی کنه؟

 

به هر حال من فعلا اینجا کار می کنم خدا رو چه دیدی شاید هم اسباب کشی کردم سر ۲ سالگی وبلاگم اومدم اینجا نمی دونم.

 

هر چه پیش آید خوش آید.

 

فعلا هم بعد از ۱۰۰۰ سال می خوام برم ماست ببندم دستورش رو از یکی از دوستام گرفتم می گین خوب می شه؟

 

امیدوارم.

 

فعلا خدا حافظ دوستان جدید و قدیم من گرچه هنوز آدرس به کسی ندادم:)

 

 

راستی کسی میدونه قالب خوب برای اینجا از کجا بیارم؟

2  84/01/13 0:15   مینا آلبالو  |