
|
|
جستجو |
|
|
از کجا به کجا رسيده ام، کجا می خواهم بروم؟ همه غريبه اند ... با کسی نمی توانم صحبت کنم . استمرار اين حرکت دست من نيست، شايد به دست استمدادی از غيب بيش از پيش محتاج شده ام. درک تنهايی برای من مشکل است. در سکوتی مبهم، پی يک روزنه، يک شعله گرم، پی يک صبح پس از شام سياه، پی آرامشِ در سايه يک آسايش، پی چيزی شايد، يا کليدِ در اين محبس سرد، در بدر می گردم. سردیِ يخ زدن لاشه بی حرکت من، که به گرداگردش، شعله های شرر آتش داغی برپاست، محبس کوچک اين جان مرا هر دم از حرکت خود می دارد. کاش اينها همه يک ثانيه بود. کاش اينها همه مربوط به يک ثانيه بود. در من نيست که با تيغ اين واژه ها افکارم را پاره کنم. انگار آنها را آهنين بافته اند. ديريست از پيرمردی که شبانگاه با چراغ پی آدمی می گشت خبری نيست. گويی نااميد دست از اين کار شسته. بيهوده است من نيز چون او پی شادی از دست رفته ام بگردم. همه چيز را می شود دوباره ساخت جز غرور را. مثل اينکه ريشه درخت را قطع کنند، نه غذا دارد نه استواری. |
||