
|
|
اسم شب |
|
|
بر می خيزم.... سر کار ميروم.... در راه باز گشت... خودم را گم می کنم . ديوار ها صدايم می زنند. از پشت سر کسی صدايم می کند . بر می گردم. نه ! خبری نيست. در دور دست ، قيافه آشنايی می بينم. نزديک می شود ... نزديک تر . نگاهش می کنم . نه ! خبری نيست. کسی مرا می پايد انگار . صدای نوار عوض شده ، کسی همراه با آن فرياد می کشد . هيچ چيز مثل گم شدن نيست. انگار بخواهی راز دلت را با موجوداتی در کره ماه در ميان بگذاری . احساس خفگی می کنم . دنيا برايم کوچک شده . هر جا نگاه می کنی کسی هست . پس کجای اينجا خالی است ؟ در اتاق خواب خودم احساس غربت می کنم . چاره ای نيست بايد بخوابم ... ... شايد فردا بهتر باشد . بر می خيزم . همان است که بود . راه خلاصی به ذهنم نمی رسد ، اتاق پر از درد شده ، روبروی آئينه لبخند را بر چهره ام نقاشی می کنم و بيرون می روم ، سازش با اين وضعيت ساده نيست . .... اسم شب ر ا گم کرده ام اسم شب شادی و شر و شور اسم شب بانگ نای در ماهور اسم شب رعد ، آذرخش ، اميد اسم شب پاگـشـای صبح سپيد اسم شـب آفـتاب عـالم تـاب اسم شب رود خانه و ســيلاب اسم شب رو به نو شدن بودن اسـم شب زير سايه آســود ن اســم شب گـوئيا محـبت بود اسم شب فــوق خــلوت من بود ميم الف |
||