
|
|
مادر بزرگ |
|
|
قدش خمیده و گرد پیری بر صورتش نشسته بود.... ولی دل زنده ترین زنی بود که تا به حال دیده بود. قلبش به وسعت دریا و دفترچه خاطرات ظهنش به وسعت صحراها بود. آدم میتونست ساعتها پای صحبتهای مادر بزرگ بنشینه و باز هم خسته نشه. مادر بزرگ زندگی سختی رو پشت سر گذاشته بود ولی اون اصلا اهل گله و شکایت نبود. اون دوران کودکیش رو خیلی روشن تر از خیلی از خودش جوون تر ها به یاد می اورد. معلم های دبستان و دبیر های متوسطه اش رو به خوبی به یاد داشت ... زمان کشف حجاب و دوران رضا خان رو مثل روز روشن یادش میومد. وقتی که برای نوه هاش داستانهای بچگی رو تعریف می کرد درست مثل این بود که اونها رو با خودش به اون زمونها میبرد. از بابا جانش و خانجانش میگفت. از خواهر و برادر ها ، از خونه ای که در طهران قدیم داشتن.... وقتی که با تصمیم خانواده با پدر بزرگ که اون موقع 15 سال از مادر بزرگ بزرگ تر بود ازدواج کرد فقط 15 سال داشت. و از اون خونه طهران به یک شهر و روستای کویری نقل مکان کرد...... مادربزرگ برای شوهرش 7، 8 ، شاید هم 10 تا بچه اورد. اون هم در چه شرایطی.... مادر بزرگ زمانی که مشغول به دنیا اوردن و بزرگ کردن و تربیت بچه هاش بود با قحطی آب اون هم در یک شهر کویری دست و پنجه نرم میکرد.... زمان جنگ جهانی دوم اون با حصبه بچه هاش میجنگید. مادر بزرگ هرگز گله و شکایت نکرد. اون شوهرش رو دوست داشت و همیشه به آقاش احترام میگذاشت. مادر بزرگ زن تحصیل کرده ای بود. وقتی بچه هاش هنوز کوچیک بودن مشغول تحصیل زبان فرانسه از طریق مکاتبه بود.... یا مرتب مجلات بافتنی و خیاطی جدید میگرفت که واسه بچه هاش لباسهای مد روز ببافه! اون میگفت که نزدیک صد ماه از عمرش رو باردار بوده..... به نظر نوه هاش بهشت اگر باید زیر پای یک مادر باشد حتماً زیر پای مادر بزرگ است! او با قد خمیده اش مانند یک کوه در زمین ریشه دارد. او با کهولت سنش مانند پروانه سبک بال است. او با لبخند دلنشینش مانند نسیم آرام بخش جان است. او افسانه نیست. او مادر بزرگ است...... دوستت دارم مادر بزرگ.
|
||